حسن حسن زاده آملى

258

هزار و يك كلمه (فارسى)

واقعه 6 در سحر شب يكشنبه 12 / ج 1 / سنه 1389 ه ق - 5 / 5 / 1348 ه ش ، بعد از اداى نافله شب و نافله و فريضه صبح ، در اربعينى كه ذكر جلاله « اللّه » را هر روز بعد از نماز صبح بعددى خاص داشتم ، بعد از اين ذكر به توجه نشستم كه ناگهان جذبه و حالتى دست داد و بدن به طورى به صدا درآمد و مىلرزيد آنچنان صدايى كه مثلا تراكتور روى سنگهاى درشت و جاده ناهموار مىرود ، ديدم كه جانم از بدنم مفارقت كرد و متصاعد شد ولى در بدنى مثال بدن عالم خواب قرار دارد ، تا قدرى بالا رفت ديدم در ميان خانه‌اى هستم كه تيرهاى آن همه چوبى و نجّارى شده است ، ولى من در اين خانه مانند پرنده‌اى كه در خانه‌اى در بسته گرفتار شده است و به اين طرف و آن طرف پرواز مىكند و راه خروج نمىيابد ، تخمينا در مدّت يك ربع ساعت گرفتار بودم و به اين سو و آن سو مىشتافتم ، ديدم در اين خانه زندانيم نمىتوانم بدر بروم ، سخنى از گوينده‌اى شنيدم و خود او را نديدم كه به من گفت : اين محبوس بودنت بر اثر حرفهاى زياد و بىخود توست ، چرا حرفها را نمىپايى ؟ من در آن حال چندين بار خداى متعال را به پيغمبر خاتم براى نجاتم قسم دادم و به تضرع و زارى افتادم كه ناگهان چشمم به طرف شمال خانه افتاد كه ديدم دريچه‌اى كه يك شخص آدم بتواند بدر رود برويم گشوده شد از آنجا بيرون رفتم ، و پس از بدر آمدن چندى به سوى مشرق در طيران بودم و دوباره به جانب قبله رهسپار شدم . و هنگامى كه از آن حبس رهايى يافتم ؛ يعنى از خانه بدر آمدم ، آن خانه را بسيار بزرگ و مجلّل ديدم كه در ميان باغى بنا شده است و آن باغ را نهايت نبود و آن را درختهاى گوناگون پر از شكوفه سفيد بود كه در عمرم چنان منظره‌اى نديدم . و مىبينم كه به اندازه ارتفاع درختها در هوا سير مىكنم به گونه‌اى كه رويم ؛ يعنى مقاديم بدنم همه به سوى آسمان است و پشت به سوى زمين ، و به اراده و